پنجشنبه ۱۴ فروردین ۹۹ | ۱۹:۲۴ ۱,۹۱۷ بازديد

طراوت را به روحم ریز حیاتت را به جانم دِه
نباشد عاشقی بی تو قدم هایی بر باران
به زیر چتر غمخواری و یا از پشت یک ایوان
الا ای صبح بارانی دل خَلقت چه پر درد است
چو باریدی بخندیدند نباریدی ضرر کردند
گرت بارید بیش از حد بلا دیدند و پر محنت
طبیعت را به آسانی درو کردند و بی خرمن
دل باران چه پر درد است غم انسان چه پیرش کرد
دو چشمان ترِ خود را فدای التماسش کرد
جهان را تو تماشا کن طبیعت را تو ماوا کن
زِ هر میزان پناهت شد امینِ سبزه زارش شو
تو گر بی صبر و وا مانده به آن باران و سر سبزی
نوید عاشقی سر ده طبیعت را تو کن تقدیس
شاعر : محمد ابراهیمی آشنا