احساس

ما همه گم شده در نُت هاییم ...

کوچه بهار

۲,۸۵۰ بازديد
سلام ای صبح آشنایی
سلام ای دفعه آخری که با خود عهد کردی
که دیگر گذرت به کوچه های تاریک نا آشنا نمی افتد
اما دوباره ،شکوفه های سفید از دیوار بیرون زده تو را
به کوچه ایی کشانید ، که در آن رهگذری خاموش بود
که نه مهری به رهگذر داشت و نه شکوفه های سفید
شوقش را بر می انگیخت و نه آشنایی !!!
دوباره دلگیر و نا امید ، یک پا به دیوار ناامیدی گذاشتم
و به آنچه مرا از همه چیز رانده بود تکیه کردم
در اوج غم نا آشنایی رهگذری گذشت و شکوفه هایی که
از دستانم ، با سردی افتاده بود را برداشت و با سردی
به چهره ام نگاهی کرد و گفت :
میا اینجا
که اینجا سردی و رِخوت
بهاران را فراری داد ...

شاعر : محمد ابراهیمی آشنا

هر بامداد یک حس

۲,۷۸۲ بازديد
همیشه اوست که پایش را از خط قرمز فراتر می گذارد
همیشه اوست که شمشیر انتقامش فقط یک لحظه است
همیشه من ، مرد تنگنای خستگی ها بوده ام و او زنجیر وصلتم
همیشه من ، قدردان کمترین ها به نیت وجود احساس شده ام
همیشه اوست که دراماتیک ترین لحظه ها را برایت پیشکش می کند
همیشه اوست که هنگامه خستگی ، شاخه درخت را برایت پایین می کشد تا از بهترین ها برایش بچینی
همیشه من، می پندارم که اسراری هست ، که هیچ گاه هیچ کس نمی پذیرد
همیشه من ، به مردی مانند شده ام که عالی مقام در عدم هستم
همیشه اوست که رشته های حقیقت را ، از برایت بازگو می کند
همیشه من ، که به نَدانایی و تهی دستی راه ها پیموده ام .

شاعر : محمد ابراهیمی آشنا

امید را بنگر

۲,۸۴۹ بازديد
امید را بنگر
چقدر در دلهایمان فراری شده است ...
مثل اینکه مثل اینکه قایقی شده است که تحمل دریای پر تلاطم درد هایمان را ندارد
یا اسبی سرکش که از سواری دادن خسته
باید آن را راهی کرد ...